ایلیای شیطون بلا ♥
سلام به همه دوستای گلم، امیدوارم خوب و خوش و سلامت باشید امروز ظهر من و ایلیا حاظر شدیم بریم بیرون که خاله ملاحت زنگ زد، من مشغول صحبت بودم که دیدم ایلیا خیلی خونسرد جلوی اینه ایستاده و داره رژ میزنه اونم نه به لبش، بلکه به صورتش تازه رژ لب مایع 24 ساعته، واااااااااااااااااااااااااااااااااایی مگه پاک میشد از رو صورتش با کلی مکافات و دستمال مرطوب و شامپو بچه تونستم پاکش کنم عکساش و میذارم تو ادامه مطلب ، حتما ببینید اینم از عکس ایلیا ....................................................................................................................... ...
ایلیا بلای ما :)
سلام پسر طلای خوشکلم ، این روزها اینقدر بلا شدی که دلم میخواد بخورمت جدیدا دوست داری خودت همه کارهات و انجام بدی، خیلی سعی میکنی لباسات و خودت بپوشی ولی هنوز خوب نمیتونی تنت کنی، ولی در یک چشم به هم زدن همه رو راحت از تنت در میاری تازگیا علاقه زیادی به پوشیدن لباسای بابا میثم پیدا کردی مثلا تیشرت های بابا رو تنت میکنی البته فقط سرت و از تو یقش در میاری و بعد گره میخوری توش مثلا دیشب گیر داده بودی به جوراب بابا هی میخواستی پات کنیم، من و بابایی هم داشتیم باهم صحبت میکردیم خیلی توجه نکردیم و بهت گفتم اینا اندازه شما نیست، شما هم رفتی و مشغول مرتب کردن اسباب بازیات شدی (به روشی که تو پست عکس ها...
♥ نوروز 1392 پیشاپیش مبارک ♥
12 ماه گذشت... بعضی ها دلشون شکست... بعضی ها دل شکوندن... خیلیا عاشق شدن... خیلی ها تنها... خیلی ها از بینمون رفتن... گریه کردیم و خندیدیم... زندگی بر خلاف ارزوهامون گذشت... تقریبا 12 روز مونده... 12 روز از همه اون خاطره ها... 16 ماه از اولین روزی که این وب و برای ایلیا ساختم میگذره، هیچوقت فکر نمیکردم دوستای به این خوبی پیدا کنم... و اینقدر به اینجا وابسته بشم... که اگه یه روزی نتونم بیام ... یا اگه یکی از دوستای خوبم یه چند روزی آپ نکنه اینقدر نگرانش بشم... دوستای عزیزم واقعا خوشحالم که باهاتون اشنا شدم... عزیزای دلم...دوست های نازنینم... آرزو دارم نوروزی که پیش رو دارید... آغازگر روزهایی باشد ک...
حاصل دسترنج مادر جون ♥
این پلیور و مادرجون ایلیا (مامان خودم) زحمت کشید و برای پسری بافت، دستت درد نکنه مادر جون ...................................................................................................................... ...
یک روز برفی در تهران...
چند روز پیش اینجا برف اومد خیلییییییییییییییییی شدید ساعت 7.30 صبح بود که من دیدم داره برف میباره و خواهرم و بیدار کردم که ببینه، چون شبش قرار بود برگرده رشت، خلاصه از صدای حرف زدن ما ایلیا هم بیدار شد و برف و دید و کلی ذوق کرد و همش میخواست بره بیرون خلاصه بهش قول دادم اگه بخوابه وقتی که بیدار شد میبرمش تو حیاط تا برف بازی کنه پسر حرف گوش کنم هم خوابید و منم به قولم عمل کردم و ظهر بردمش تو حیاط، خیلی سرد بود ولی برف قطع شده بود و ایلیا هم کلی با برف های تو باغچه بازی کرد ولی شارژ دوربینم تموم شد و فقط همین دو تا عکس و گرفتم ............................................................







